بی حیا – محمد روشن

 

بی حیا

شاعر : محمد روشن

((آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا))

آمدی مهرت ز دل وا کردی و بگذاشتی
زین همه امروز و فردایت به دل غم ها چرا

آمدی رخت سفر بستی و از ما خواستی
جان نثاری های بی پروا چرا

آمدی سیمای تو جانم به لب آورد ولی
باز با عشوه گری کردی به پا غوغا چرا

آمدی عهدت به جای آری و پیمانی دگر
داشتی با دیگران آتش زدی اینجا چرا

آمدی قلب مرا با بودنت درمان کنی
بی حیا با دوریت آتش زدی دلها چرا

آمدی از بهر دلجویی و جاری ساختی
آبشار چشم روشن را تو بی پروا چرا

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *