بهشت – پرنیان غفوری

 

بهشت

شاعر : پرنیان غفوری

بهشت درست انجا بود
انجا که
انگشتان مردانه و ضمختش
لابلای رشته های ابریشمی موهای یار
کلمه ی تضاد را سخت به رخ میکشید
مردمک چشم ها از مواجه شدن با هم
سخت هراس داشت
و ان دو تیله ی عسلی رنگ را به هرسویی
جز مقابل جشمان یار میجرخاند
شهر از چشم هایش میبارید
و بر شیشه ی بلورین قلب من ضربه میزد
شعر راه میخواست
راهی به اعماق دور قلب من
تا با بند بند بدن نحیف من گسیخته شود
و من در این کش مکش بی اختیار راه دادم
و این چنین
عاشقانه هایی از چشم هایش بر رگ هایم جریان گرفت
و هر لحظه مرا لبریز میکند
و من شادمان از این لبریز شدن

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *