بچه خیلی شر و شیطانی بودم. یک روز به شوخی رفتم زیر تخت و خودم را پنهان کردم خیلی دوست داشتم ببینم اطرافیانم چه عکس العملی از خودشان نشان می دهند. از زیر تخت بعد از نیم ساعت می دیدم که مادرم و اطرافیانم دلواپس شده و دنبال من می گردند، برایم این مسئله جالب تر شده بود، برای همین خودم را جمع و جورتر کرده و بیشتر پنهان شدم.
بعد از چند ساعت در حالی که تمام اقوام، نزدیکان و همسایگان به خانه ما آمده بودند و دنبال من می گشتند، متوجه شدم که مادرم در حال گریه و شیون است. بالاخره بعد از چند دقیقه مشورت کردن با هم تصمیم گرفتند که پلیس را باخبر کنند. مادرم با گریه می گفت: دیدید بی توجهی کردم و بچه ام از دست رفت. چرا در خانه را نبسته بودید که از خانه بیرون برود و گم شود. حالا بدون او چطور زندگی کنم.
از این که مادرم تا این اندازه دوستم داشت احساس خیلی خوبی پیدا کرده بودم، ولی از طرف دیگر گریه ام گرفته بود. نمی توانستم خودم را ببخشم که تا این اندازه باعث ناراحتی او شده ام.در حالی که ماشین پلیس جلوی در خانه مان توقف کرده بود و همه برای شرح دادن جریان دم در خانه رفته بودند، در یک لحظه نگاهم به خواهر کوچکم افتاد که با دیدن من شوکه شده بود. صدای جیغ زدن های او مرا هم شوکه کرده بود. مادرم وقتی من را زیر تخت پیدا کرد به جای این که دعوایم کند، مرا در آغوش گرفته و گریه می کرد. در آن لحظه بود که متوجه شدم یک بچه هر اندازه هم که باعث اذیت و آزار خانواده اش شود، باز هم برای آنها عزیز است.