● حرف های کودکانه
یه پسر بچه ای بوده که معلمش بهش جریمه داده بوده و اون نمی نویسه و شب می خوابه. تو خوابش یه فرشته میاد بهش می گه ۱۰۰ تومان بده که من همه آرزوها تو برآورده کنم.
پسر بچه میگه من فقط ۵۰ تومان دارم فرشته می گه پس ۲ تا از آرزوهاتو می تونم برآورده کنم.
آرزوی اولش می گه معلمم وقتی ببینه جریمه هامو ننوشتم دستشو بکشه سرم بگه تو به جای ورپریده مبصر بشی و آرزوی دوم معلم پاش بشکنه و نتونه بیاد مدرسه. وقتی از خواب بیدارمیشه یه هو می بینه پاش شکسته و میره مدرسه می بینه قرار بوده این مبصر بشه به جای این ورپریده را مبصر کردن.
● لطیفه های کودکانه
▪ مدرسه
پدر: پسرم درسهایت را خوانده ای؟
پسر: بله پدرم، فقط فراموش کردم امروز به مدرسه بروم.
▪ بستنی در پارک
پدر خسیسی به پسرش گفت: ببین پسرم اگر شاگرد زرنگی بشوی و نمره های خوبی بیاوری تو را می برم پارک بستنی خوردن بچه ها را ببینی.
▪ بچه زرنگ
حامد: مادرجان می خواهم برای شما قصه ای تعریف کنم.
مادر: بگو عزیزم. خوشحال می شم.
حامد: یکی بود یکی نبود یک آیینه گران قیمتی در خانه ما بود که من زدم و آن را شکستم. قصه ما به سر رسید کلا غه به خونش نرسید.