کسری کوچولو توی حیاط مشغول توپ بازی بود و زیرچشمی هم به مامان که مشغول جمع کردن سبزی از باغچه بود، نگاه می کرد تا مبادا بره خونه و اونو تنها بذاره. همین طور که بازی می کرد متوجه شد یک چیزی داره حرکت می کنه! با تعجب توپشو پرت کرد گوشه حیاط و به سرعت به سمت اون چیزی که هنوز در حال حرکت بود، رفت. همین طور که نزدیک تر می شد یه دونه گندم رو دید که داره حرکت می کنه با تعجب مامانشو صدا کرد. مامان وقتی صدای بلند کسری رو شنید به سرعت به طرفش دوید و پرسید چه اتفاقی افتاده؟ کسری با تعجب گفت: ببین مامان جون یه دونه گندم داره راه می ره! مامان که لبخندی روی لبانش نقش بسته بود گفت: پسر گلم اون یک مورچه کوچولوست که داره غذا می بره تو لانه اش تا برای زمستون ذخیره کنه.
مامان بعد از گفتن این جملات رفت توی خونه تا کارهاشو انجام بده. کسری که برای اولین بار می دید یک مورچه داره بار می بره، حسابی متعجب شده بود و همین طور با چشماش مورچه کوچولو رو دنبال می کرد؛ که یک دفعه تصمیم گرفت دونه گندم رو از مورچه بگیره آخه فکر می کرد این بار برای مورچه به این کوچیکی خیلی سنگینه! پس دونه رو گرفت و گوشه حیاط گذاشت ولی هرچی سعی کرد خونه آقا مورچه رو پیدا کنه، نتونست.کسری حالا یک بازی جدید یاد گرفته بود و هر روز صبح به امید دیدن مورچه های کوچولو می رفت توی حیاط و می خواست کمکشون کنه. یک روز که مامان توی حیاط مشغول آب دادن به گل ها بود، متوجه شیطونی کسری شد و با مهربونی ازش پرسید: مامان جون داری چه کار می کنی؟ کسری با خوشحالی گفت: دارم به مورچه های کوچولو کمک می کنم. مامان پرسید چه کمکی؟ کسری جواب داد: دونه ها خیلی سنگینه و من به مورچه ها کمک می کنم، بارشون رو می گیرم و گوشه حیاط میذارم. مامان خندید و گفت: پسر عزیزم نباید این کار رو انجام بدی.
اونا خودشون می دونن چطوری کارشون رو انجام بدن و نباید بهشون آزار برسونیم. کسری ناراحت شد و گفت: من نمی خواستم اذیت شون کنم. می خواستم کمک کنم تا کارشون رو سریع تر انجام بدن. مامان؛ کسری رو لب ایوون روی زانوهاش نشوند و گفت: پسر خوبم، خدای مهربون همه موجودات زنده رو از روی نظم و با دقت آفریده و حیوونا، حشرات و پرنده ها خیلی چیزهارو از همون اول که به دنیا میان می دونن و بلدن که باید چه طور غذا پیدا کنن.مامان ادامه داد: مورچه ها هم قدرت این رودارن که این دونه های بزرگ رو که هم اندازه خودشونه، به راحتی حمل کنن و کمک کردن شما اونارو به زحمت می ندازه.کسری کوچولو که هنوز هم متعجب بود، قول داد که از این به بعد دیگه به هیچ موجودی آزار نرسونه و قبل از هر کاری با مامان مشورت کنه.