● بچه‌های امروز کودکی شلوغی دارند؛ امکانات زیاد و وقتشان کم است
«بچه‌های امروز کودکی شلوغی دارند. امکانات، زیاد است و وقت، کم. آن‌ها از همین حالا «به فکر یک سقف» و «حساب پس-انداز» و «یخچال فلان» و «سیم‌کارت بهمان»اند!»
نسل اول، یک کودکی کوتاه و خلوت! شاید حالا برای ما حتی تصور زندگی بدون برق، تلویزیون، کامپیوتر، اینترنت و تکنولوژی‌های جدید عجیب و حتی دردناک باشد! اما این دقیقا موقعیتی است که بخش مهمی از زندگی نسل اولی‌ها یعنی پدربزرگ و مادربزرگ‌های ما را تشکیل می‌دهد.
مادربزرگ می‌گوید که چیز زیادی از کودکی به یاد ندارد. می‌گویم:« چیز زیادی نمی‌خواهم. همان تصویرهای مبهم ذهنتان برایم کافیست.» کمی فکر می‌کند. کودکی مادربزرگ یعنی چراغ مرکبی و زندگی با دایی و مادربزرگ با سواد و خاله‌های جوانش. او برایم از شب‌های زمستان می‌گوید که خاله‌ها و مادربزرگش از مغازه‌ی کنار خانه، کتاب‌های «لیلی و مجنون» و «بیژن و منیژه» و داستان‌های قدیمی را کرایه می‌کرده‌اند تا وقتی همگی زیر کرسی نشسته‌اند، بخوانند و سرگرم شوند.
مادربزرگ یاد مراسم‌های قدیمی می‌افتد و مدرسه‌ و معلم کلاس اولش که به شدت پیر بوده و مزه‌ی ترکه‌هایش هنوز در پس ذهن شاگردان قدیمی مانده. بعد، از توقع و رفاه بالای نسل‌های جدید می‌گوید و یادش می‌افتد که نوجوانی‌ او و هم‌نسلانش خیلی کوتاه بوده ‌است.
کودکی نسل دوم، یک دوران تحصیل پر از تعطیلی! نسل دومی‌ها، زندگی شیرین‌تری دارند! برق هست و سر و کله‌ی تلویزیون هم کم‌کم در خانه‌ها پیدا شده. خاله از دوران تحصیلی پر از تعطیلی‌ و استرسش می‌گوید. «انقلاب» و «جنگ» دو واقعه‌ی مهم ایران معاصر که دوران نوجوانی و جوانی این نسل را بدجور تحت تاثیر قرار داده. یاد لباس فرم دبستانش می‌افتد جوراب شلواری و سارافون طوسی و روبان‌های سفید با خال‌های رنگی و موهایی که باید دم موشی می‌بستند. بعد از «کتاب‌های طلایی» و «مارتین» و «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» می‌گوید که سری کاملشان را با پول توجیبی‌اش خریده و بسیار هم دوستشان داشته! و یادش می‌افتد که چه قدر حرص می‌خورده وقتی زمان انقلاب هر موقع تلویزیون کارتون پخش می‌کرده، برق می‌رفته!
کودکی‌ نسل سوم، پر تعداد و پر شر و شور! ما نسل خوشبختی بودیم! تعدادمان زیاد بود و شاید یکی از دلایل امپراطوری‌مان بر سینمای کشور، هم همین بود! «پاتال و آرزوهای کوچک»، «کلاه قرمزی و پسرخاله»، «مدرسه موش‌ها»، «گلنار»، «مدرسه پیرمردها»، «خواهران غریب»، «مریم و میتیل» و یک عالمه فیلم دیگر که برای بچه‌ها ساخته و پرفروش هم می‌شدند. آن روزها، همین موقع‌ها همه جای شهر می‌شد پروانه‌های رنگارنگ را دید که نماد جشنواره فیلم کودک و نوجوان بودند و من چه قدر آرزو داشتم داور جشنواره شوم و این یکی از حسرت‌های کودکی‌ام شد! برای نسل من، «نوبت» معنای خاصی داشت چون تعداد، زیاد بود و امکانات، کم. شلوغ بودیم و پرشر و شور!
و اینک: کودکی‌ نسل تو، کم‌تعداد و شلوغ و مرفه! اما نسل چهارمی‌ها شاید خوشبخت‌ترین نسل‌ها هستند. کودکی نسل چهارم پر است از تکنولوژی‌های نوین. کودکان و نوجوانان امروز وبلاگ می‌نویسند. چت می‌کند. با دوستانشان اس‌ام‌اس بازی می‌کند. دنیایشان پر است از بازی‌های سه بعدی کامپیوتری و کارتون‌های خوش رنگ و لآب که کمپانی‌های بزرگ در رقابت با همدیگر، برایشان می‌سازند و آنها می‌توانند داغ داغ ببینندشان.
بچه‌های امروز کودکی شلوغی دارند. امکانات، زیاد است و وقت، کم. آنها از همین حالا «به فکر یک سقف» و «حساب پس-انداز» و «یخچال فلان» و «سیم‌کارت بهمان»اند! امروز جامعه پر است از بچه‌هایی که همیشه سرشان گرم کلاس‌های موسیقی و زبان و ورزش و درس است، چون باید «آینده»‌ی پرباری داشته ‌باشند و تک فرزندند، چون پدر و مادرهایشان دیر ازدواج می‌کنند و بعد هم آن‌قدر درگیر آماده کردن همه‌ی امکانات برای همین یک فرزندند که مجالی برای فکر کردن به فرزند دیگر نمی‌یابند. راستی! به نظر شما برای نسل‌های آینده، مفاهیمی مانند خواهر، برادر، عمو، عمه، خاله و دایی چه معنایی دارند؟!