پدر،عشق و دختر – همشهری آنلاین

 باید از دختری نوشت که درس پدر در روزگار کودکی، امروز او را بی‌نیاز از همه دارایی‌های دنیا کرده است. بازهم حرف برای گفتن هست؛ از دختری که نه‌تنها از درس و دانشگاه، بلکه از هست و نیست خود گذشت تا نام پدر لابه‌لای فرش‌های موزه زنده بماند. او حتی از نام خود هم گذشت؛ چراکه آنقدر پدر را بزرگ می‌دید که دوست داشت نام خودش در او گم شود. استاد ابوالفتح رسام عرب‌زاده تنها پدری بزرگوار برای دخترش نبود؛ او پدر فرش نوین ایران و استاد و آموزگار اخلاق بود. بعد از او باید از دکتر ژیلا رسام عرب‌زاده نام برد که برای پاسداشت و حفظ فرش نوین ایران، مادری کرد. این روزها دیگر نام استاد عرب‌‌زاده و دخترش به هم گره خورده است. پدر به‌عنوان هنرمندی که با طرح‌هایش انقلابی در فرش ایران ایجاد کرد و دختر که با بافت فرش‌های خاصش یکی از نخبگان هنری این سرزمین است و البته ادامه‌دهنده راه پدر و میراث‌‌دار و نگهبان آثار استاد در موزه خصوصی و بنیاد فرهنگی هنری «رسام عرب‌زاده». با دکتر ژیلا رسام عرب‌زاده ساعتی همکلام شدیم تا از زندگی، پدر و فرش برای ما بگوید.

    • استاد تنها به یک هنر مسلط نبوده است؛ نقاشی، مجسمه‌سازی‌، خوشنویسی و… گوشه‌‌ای از هنرهای او است. چطور بین این همه هنر یکباره طراحی فرش را انتخاب کرد و کم‌وبیش فقط این حوزه را ادامه داد؟

 

پدرم همه‌ هنرهایی که نام بردید را از پدرشان که شاگرد استاد کمال‌الملک بود، از همان کودکی یاد گرفت و از نوجوانی برای اینکه تحصیل در هنر را ادامه دهد به تهران کوچ کرد. او برای امرارمعاش مجبور می‌شود سرکار برود. ابتدا در قسمت آموزش و طراحی نقاشی و مجسمه‌سازی دانشگاه تهران استخدام می‌شود اما وقتی می‌بیند کار طراحی او را راضی نمی‌کند، پدرش را جایگزین خودش می‌کند و خود سراغ کار فرش می‌رود. بافتن و گره‌زدن را با رفتن به روستاها و بخش‌های مختلف، از زنان روستایی یاد می‌گیرد. در سن ۲۳سالگی کارگاه قالیبافی خودش را راه‌اندازی و از استادان و بافندگان و تولیدکنندگان متبحر این رشته دعوت به همکاری می‌کند. از همان ابتدا خودش طراحی‌های فرش را به‌عهده‌ می‌گیرد و به مرور زمان به تبحری خاص در طراحی می‌رسد که سبک وی او را از سایرین متمایز می‌کند.

    • مثلا یکی از دلایل موفقیت و متمایز بودن استاد، استفاده از داستان‌های ادبی، تشبیه و استعاره‌های عرفانی یا بازخوانی بخش‌هایی از تاریخ کهن ایران بود که همواره در طرح‌هایش استفاده می‌کرد.

 

استاد ارتباط عاشقانه‌ای با معبودش داشت. بسیاری از اوقات که می‌خواست اثری را طراحی کند با خلوت‌گزینی‌های مخصوص‌به‌خودش و با الهام گرفتن از شهودش، کارهایش را قلم می‌زد؛ در خواب یا در نمازهایی که در نیمه‌های شب می‌خواند. وقتی در نمازهای شبانه به سجده می‌رفت، ساعت‌ها طول می‌کشید که سر از مهر بردارد و وقتی سر بلند می‌کرد قلم برمی‌داشت و شروع به طراحی می‌کرد. اثر چرخ گردون یکی از همین آثار است. (با دست به فرشی که پشت او آویخته شده، اشاره می‌کند) این فرش در زندان بافته شده.

بله. زمان پهلوی از استاد درخواست می‌کنند که به زندانیان قالیبافی یاد بدهد. استاد شرط می‌گذارد که فقط به زندانیانی که محکوم به حبس ابد هستند آموزش ‌دهد و در پایان کار حکم آزادی آنها صادر شود. استاد از این طریق ۴زندانی را آزاد می‌کند. این فرش را هم یکی از همان زندانیان در زندان می‌بافد. خود استاد برای کشیدن این طرح بدون هیچ ایده و فکر آغاز به‌کار می‌کند و خودش هم اصلا نمی‌دانست قرار است چه تصویری را روی کاغذ بیاورد. هرشب یا هر چندشب یک‌بار قسمتی از آن را الهام می‌گرفت و می‌کشید و آن را به‌دست زندانی می‌سپرد. پدرم می‌گفت، وقتی بافت فرش تمام می‌شود از خلق چنین اثری و اینکه توانسته یک زندانی را آزاد کند به‌خود مغرور می‌شود و همان زمان تفألی به مولانا می‌زند و (با بغض و هاله‌ اشک) فکر می‌کنید چه بیتی برایش باز می‌شود:
«این حروف حال‌هات از نسخ اوست
عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست».

    • پس می‌توان گفت استاد در کنار هنر، شیفته عرفان هم بود؟

 

عارف بودن شاید طریقتی دارد که ما از آن بی‌اطلاعیم اما پدرم بیشتر به‌خودسازی اعتقاد داشت. زمانی که هنوز سن و سالی نداشتم پدرم به من درسی یاد داد که امروز مرا یک انسان بی‌نیاز از ثروت دنیا کرده است. روزی یکی از مشتریان بابت فرشی که سفارش داده بود، پول زیادی را بسته‌بندی شده برای ایشان آورد. او هم در کشوی میز را باز کرد و بی‌آنکه پول‌ها را بشمرد در کشو چید. بعد هم مقداری از پول را برداشت و یکی از کارگرها را صدا زد و گفت که برای ناهار امروز همه کارگرها چلوکباب بخر و کنارش هم ۵ ریال انگور، ۵ریال پنیر و ۲ تا نون بخر و بیار. من که تعجب کرده بودم، هیچ نگفتم و منتظر ماندم. وقتی غذا آمد، چلوکباب‌ها را بین کارگرها تقسیم کرد و برای من و خودش نان و پنیر گذاشت. بعد خطاب به پول‌ها گفت: شما نمی‌توانید مرا به زانو درآورید. من شما را به خدمت می‌گیرم نه اینکه شما مرا به خدمت درآورید. به من گفت باید یاد بگیری که در اوج داشتن به نداشتن فکر کنی چون همه‌‌چیز در همان نداشتن‌هاست.

    • خانم رسام! پدر شما ۷فرزند داشت. چرا استاد در وصیت‌نامه‌، شما را به‌عنوان جانشین خود در آموزشگاه و موزه معرفی کرد؟

 

همه‌ ما خواهر و برادرها علاقه خاصی به پدر داشتیم اما وابستگی من فراتر از رابطه معمولی یک دختر به پدرش بود. من آنقدر ایشان را دوست داشتم که همه‌ دوران کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام را در کنارش گذراندم. برای من عشقی بالاتر از دوست داشتن پدرم نبوده و نیست. شاید به‌خاطر او بود که به هنر فرشبافی کشیده شدم. یادم هست اولین‌بار ۹ساله بودم که پدرم وقتی خواست به دختر دوستش قالیبافی یاد دهد، کنار او نشستم تا من هم یاد بگیرم. از همان زمان، دیگر از کارگاه قالیبافی پدرم بیرون نیامدم. استاد مرا زیاد جدی نمی‌گرفت اما به مرور زمان با بافت‌های متفاوتی که انجام می‌دادم، مثلا اینکه گاهی برجسته قیچی می‌زدم درنظرش دیده شدم. نخستین کارم در ۱۲سالگی بود که یکی از طرح‌های استاد که شعر «دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست» را بافتم و او آنقدر خوش‌اش آمد که برایم گردنبندی خرید و آن را به دار آویزان کرد. بعد از همین اتفاق‌ها بود که پدرم کمی مرا جدی گرفت و من هم همچنان در کنارش تلمذ می‌کردم. اما بعد از دیپلم، در رشته‌ تاریخ ادبیات آلمانی دانشگاه تهران قبول شدم و کار فرش را کنار گذاشتم و به دانشگاه رفتم. پدر از این موضوع خیلی ناراحت بود و به من می‌‌گفت با استعدادی که تو داری، هنر فرش، آینده‌ بهتری برایت رقم می‌زند. با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها به من گفت که می‌خواهد آموزشگاه قالیبافی راه‌اندازی کند و از من کمک خواست. من هم قبول کردم و کار را با ۵ شاگرد به نیت ۵تن شروع کردیم. دانشگاه که شروع شد، من دوباره خواستم برگردم سردرس و کلاس‌های دانشگاه اما پدرم از من دلگیر شد که من با قول تو آموزشگاه را باز کردم. یادم هست یک روز پدرم با وجود کسالتی که داشت می‌خواست به کارگاه برود، به من گفت، امروز به جای من کارگاه برو و کارها را انجام بده. گفتم نمی‌توانم، باید به دانشگاه بروم. سپس او همینطور که آماده‌ رفتن می‌شد، با دلگیری و ناراحتی گفت، برو دخترم اما یادت باشد «تا هستم‌ ای رفیق ندانی که کیستم/ روزی سراغ وقت من آیی که نیستم» دلم برای روزی می‌‌سوزد که ژیلا دنبال من می‌آیی اما من دیگر نیستم. همین حرف باعث شد تا از دانشگاه مرخصی بگیرم و کنار استاد بمانم. پدر هم بعد از مدتی، همه‌ کارها را به من سپرد و برای معالجه به خارج از کشور رفت. من هم که تا آن زمان فقط بافنده بودم از آن زمان به بعد همه‌ تلاش و انرژی خود را برای طراحی، رنگرزی و اداره آموزشگاه گذاشتم.

    • همین عشق هم باعث شد تا یکی از بهترین بافت‌‌های شما، پرتره استاد شود؟

 

بله. خدا را شکر من این کار را زمانی که خود استاد در قید حیات بود، انجام دادم. هرچند ابتدا اصلا دوست نداشت که چنین کاری انجام دهم. زمانی که تصمیم گرفتم پرتره خود استاد را ببافم به من گفت ژیلا! بافت صورت در ۲۷رج آن هم در بافت درشت و نه ریز و ظریف اصلا امکان ندارد. در بهترین بافت‌های تبریز هم صورت را کمتر از ۷۰رج نمی‌بافند. این کار را انجام نده و خودت را مضحکه هنرجویان و استادان نکن. گفتم با عشق هرکاری را می‌توان انجام داد. وقتی هم شروع کردم، اصلا سراغ کار من نمی‌آمد و هربار از کنار آن می‌خواست عبور کند سرش را برمی‌گرداند. به نیمه کار رسیدم، دیدم یک نفر شانه‌ام را گرفت و سرم را بوسید؛ پدرم بود به من گفت به تو افتخار می‌کنم. بعد از آن برای ادامه کار به‌صورت و چشمانش نگاه می‌کردم و پرتره‌اش را می‌بافتم. آن هم‌زمانی که به نور نگاه می‌کرد. یک‌ماه و نیم برای این کار با همه وجود وقت گذاشتم و در هر گره لذت دوست داشتن پدر را داشتم. قشنگ‌ترین لحظه در زندگی‌ام لحظه‌ای بود که دیدم بعد از تمام شدن تابلو، پدرم آن را روبه‌رویش گذاشت و گفت بی‌نظیر است و من به تو ایمان آوردم. حالا خیالم راحت است اگر سرم را روی زمین بگذارم آرام هستم.

    • در طول این سال‌ها چقدر سعی کردید که راه پدر را در ابداعات طرح‌های نو و تازه‌‌ای که با آنها انقلابی در فرش نوین بود، ادامه دهید؟

 

افرادی که رسالت دارند، یگانه هستند. راه آن افراد را می‌توان ادامه داد اما دیگر ما حامل رسالت نیستیم و فقط پیرو آنها خواهیم بود تا راهشان زنده بماند. من سعی کردم رسالت پدرم را در این هنر حفظ کنم و اجازه ندهم راه او نقطه پایانی داشته باشد. الان آرزوی خود من هم همین است که بعد از من کسی باشد که دلسوزانه و فقط برای جاودان ماندن نام استاد ادامه‌دهنده راهش باشد. البته استادانی هستند که روزی شاگرد پدرم بوده‌اند و حالا با آموزش راه او را ادامه می‌دهند.

    • بعد از آموزش، هنرجویان در همین کارگاه مشغول به‌کار می‌شوند؟

 

بستگی دارد. برخی از آنها در خانه و برای خودشان قالی می‌بافند که مربی‌‌های ما هر ۱۵روز یک‌بار به خانه آنها می‌روند، کارشان را نظارت می‌کنند و در آخر اگر خواستند تابلوها را به گالری فرش رسام عرب‌زاده می‌فروشند و گالری موظف است تابلو را فروخته و به بافنده پولش را بدهد. تعدادی هم هستند که در همین‌جا پشت دار، قالی‌ خودشان را می‌بافند اما تعدادی از هنرجویان که حدود ۱۵نفر هستند برای بنیاد کار می‌کنند. این افراد کسانی هستند که از نظر جسمانی ناتوانند و از بهزیستی یا مراکز خیریه به ما معرفی شد‌ه‌اند. ما برای آنها حقوق ماهانه درنظر گرفته و آنها را بیمه کرده‌ایم.

    • از چه زمانی تصمیم گرفتید که افراد ناتوان جسمی و بهزیستی را به مرکز بیاورید؟

 

زمانی که خود استاد کارگاه شاه‌آباد را راه‌اندازی می‌کند، از بنیاد خیریه درخواست می‌کند چند بچه‌ را از پرورشگاه برای آموزش به کارگاه بفرستند. آنها هم افرادی که معلول و ناتوان بودند را می‌فرستند. استاد با مشکلاتی که وجود داشت به این بچه‌ها قالیبافی آموزش می‌دهد و آنها را در همان‌جا مشغول به‌کار می‌کند. از همان زمان به بعد همیشه در دوره‌های گوناگون خانم‌هایی از بهزیستی یا از مراکزی به ما معرفی می‌شوند و ما سعی می‌کنیم آنها را در اینجا مشغول کنیم. اکنون ۵نفر از خانم‌هایی که کار می‌کنند و ناتوانی جسمی دارند را بیمه کرده و از مسکن مهر برایشان خانه خریداری کرده‌ایم.

    • استاد رسام عرب‌زاده در یک نگاه

 

۸۲ سال (۱۲۹۳-۱۳۷۵) روی این کره‌ خاکی زندگی کرد. از ابتدا او را به اسم «رسام عرب‌زاده» نمی‌شناختند بلکه نامش «ابوالفتح زیدی لطیفی» بود؛ چراکه او از نسل اعراب زیدی بود که به سیدعرب شهرت داشتند. پدرش از شاگردان کمال‌الملک بود و با نقاشی امرار معاش می‌کرد و آثاری از نقاشی‌ قهوه‌خانه‌ای در موزه‌ رضاعباسی به جای گذاشت و با تربیت فرزندی همچون استاد رسام عرب‌زاده، نامش را جاودانه کرد. استاد رسام در رشته تذهیب، نقش قالی و مینیاتور، هنر پدر را ادامه داد و مدتی به طراحی و ساخت کاشی مشغول ‌شد. بخشی از کاشیکاری ساختمان مجلس قدیم که اکنون موزه شده از او به یادگار مانده است. اما با ورود به دنیای هنر فرش انقلابی به پا کرد که در آن روح تازه‌ای به کالبد هنر فرش ایران دمیده شد.

او با حفظ سنت‌ها، سنت‌‌شکنی کرد و تغییرات بسیاری در فرش‌ها ایجاد کرد و با استفاده از هنر معماری، مینیاتور، تذهیب و نقل داستان‌های عرفانی و تاریخی در طراحی فرش‌های خود باعث تغییر سلیقه مردم شد و پسند هنری عام را بالا برد. فلسفه و تفسیر هر یک از آثار استاد رسام عرب‌زاده در عین زیبایی و تفکر خلاقانه، درسی است که همراه با ابیات شعر می‌تواند هر بیننده‌ای را به فکر وادارد و این نکته را یادآوری کند که فرش هم می‌تواند در رسالت هنر برای به کمال رسیدن انسان به خوبی وظیفه‌اش را به جا آورد. استاد عرب‌زاده جدا از ایده‌های خلاقانه، در بافت هم نوآوری‌هایی داشته که پس از آن هر چهره و عکسی را دیگر می‌شد به فرش تبدیل کرد. نیم‌گره‌ای که «آویز» نام دارد و به اسم استاد به ثبت رسیده، ایراد دندانه دندانه شدن در بافت چهره را برای همیشه از بین برد. استاد رسام عرب‌زاده با این نوع فعالیت‌ها، در دهه ۵۰ به اوج رسید و نمایش آثار و استقبال عمومی او را به شهرت رساند. استاد بین فعالیت‌هایش، با راه‌اندازی کارگاه تخصصی قالیبافی، آموزش و تربیت شاگرد را هم در پیش گرفت تا راهش ادامه داشته باشد. پدر فرش نوین ایران که هیچ‌گاه حاضر نشد برای فرش‌هایش قیمت تعیین کند و آثارش را بفروشد، همه‌ آنها را روی دیوار و زمین خانه‌ ۲۰۰متری‌اش نگاه می‌داشت تا اینکه سال۱۳۷۳ شهردار وقت تهران پیشنهاد داد با راه‌اندازی یک موزه تخصصی و خصوصی فرش‌های استاد همیشه در معرض دید مردم قرار بگیرد. استاد نیز بدون هیچ مطالبه‌ای ۶۶ اثر خود را به مردم ایران اهدا کرد تا موزه شکل بگیرد. استاد در آخرین روز عمرش در دنیا، به آخرین آرزوی خود رسید؛ زمانی که مراسم تشییع پیکرش با افتتاح آموزشگاه رسام عرب‌زاده که دیوار به دیوار موزه بود، همزمان شد.

    • خاطره‌ای از پرتره استاد مطهری

 

بافت پرتره اســتاد مطهری دلیلی شد تا کارهای دیگر من دیده و بررسی شود. البته این برگزیده‌شدن هم ماجرای خاصی دارد که به سال‌های خیلی دور بازمی‌گردد. چند شب قبل از شهادت استاد مطهری خواب دیدم در جایی هستم که جمعیت مردم با گریه و زاری، تابوتی را که روی آن عمامه سفیدی قرار داشت تشییع می‌کنند. من نمی‌دانستم او کیست و فقط می‌دویدم. ناخودآگاه دیدم عکسی از آیت‌الله مطهری که کنار علامه طباطبایی نشسته است روی زمین افتاده. آن را برداشتم و در آغوش گرفتم و گفتم من این را می‌بافم. حدود ۲۷سال از این خواب گذشت و من آن را کم‌وبیش فراموش کردم. تا اینکه یک روز در موزه بودم که همسر یکی از شاگردانم آمد و گفت شما در این مرکز پرتره هم می‌بافید؟ گفتم صورت‌های خیلی خاص را. گفت برای همایش حکمت مطهر می‌خواهیم چهره آیت‌الله مطهری را داشته باشیم، در اندازه ۱۰۰در ۱۵۰سانتی‌متر و ۲‌ماه هم بیشتر فرصت نداریم. همان لحظه یاد خوابم افتادم و گفتم من این را می‌بافم. گفتند با چه قیمتی؟ گفتم پولی نمی‌گیرم. فقط باید قولی بدهید، اینکه فرش را به خانواده خود استاد مطهری هدیه بدهید. من هیچ عکسی از استاد نداشتم و تنها توانستم از کتاب درسی یک عکس پیدا کنم که همان تصویر خوابم بودم. از روی همان عکس بدون نقشه شروع به بافتن کردم. هربار که پای دار قالی می‌نشستم احساس می‌کردم، خود استاد روبه‌رویم هست و حضور دارد و من به چهره ایشان نگاه می‌کنم و می‌بافم. از آنجا که این کار شبانه‌روز با دل و عشق بافته شد، اثر بسیار خاصی شد. طوری که همسر استاد مطهری و فرزندانشان می‌گویند این اثر طوری بافته شده است که انگار چشمان پدر زنده است و ما را نگاه می‌کند. این اتفاق باعث شد تا آثار دیگر بنده مانند پرتره‌ای که از پدرم بافتم و پرتره حضرت امام که آن هم از روی عکس بود بررسی شود و من به‌عنوان نخبه هنری سال۹۲ انتخاب شوم. حالا با گفتن این خاطرات حرفی بزنم که شاید باور نکنید، اکنون می‌ترسم دوباره بخواهم این آثار را ببافم ولی دیگر نتوانم چنین کاری انجام دهم.

    • خانه‌ای با فرهنگ ایرانی

 

هم‌قدم با ژیلا رسام‌عرب‌زاده در موزه و کارگاه

وارد موزه که می‌شوی گلیم «این چرا و آن چرا» به استقبالت می‌آید. چند قدم جلو بروی همه یکباره جلوی چشمانت خودنمایی می‌کنند. آنقدر زیبا و باشکوه که ناخودآگاه خیره می‌شوی به رنگ‌ها وگره‌هایی که از ایده استاد رسام‌عرب‌زاده مشق شده‌اند. گشت زدن در موزه فرش رسام عرب‌زاده لذتی دارد به‌خصوص زمانی که ژیلا رسام‌عرب‌زاده نیز هم‌قدم تو باشد. کنار ۶۶ اثر استاد رسام عرب‌زاده که در ۲ سالن و راهرو به نمایش گذاشته شده، می‌توان با مراحل تولید کامل فرش از رنگرزی نخ گرفته تا طراحی و چله‌کشی آشنا شد. در این موزه می‌توانی قدیمی‌ترین فرش استاد را که طراحی و بافت آن برای ۶۵ سال پیش است هم ببینی. تابلو فرش شاهنامه‌خوانی باعث شده تا بنیاد هر‌ماه برنامه‌ شاهنامه‌خوانی هم اجرا کند. در موزه، آخرین اثر استاد را هم که اثری به‌معنای صلح و دوستی با نماد عقاب نشان داده شده، می‌توان دید؛ اثری که نیمه تمام باقی ماند و توسط شاگردان استاد به پایان رسید. بنیاد فرهنگی هنری رسام عرب‌زاده از ۲‌ساختمان که دیواربه‌دیوار هستند، تشکیل شده. ابتدای خیابان گالری و فروشگاه آثار فرش، بعد آموزشگاه و سپس موزه.

فاطمه خانم، بافنده طرح شکارگاه استاد رسام عرب‌زاده می‌گوید: «۱۴سال است که به کارگاه می‌آیم. برخورد اول با خانم عرب‌زاده آرامشی داشت که از همان ابتدا حس خاصی نسبت به کارگاه پیدا کردم. در این سال‌ها روزهایی بوده که بیمار شدم و یا درد دست و کمر داشتم اما بازهم نمی‌توانستم در خانه بمانم. الان هم سال‌هاست دکتر بافندگی را برایم ممنوع کرده اما واقعا نمی‌توانم قالیبافی نکنم. احساس می‌کنم اینجا حالم بهتر است». اول علاقه به گره زدن برای خلق یک اثر و دوم وجود ژیلا عرب‌زاده باعث شده بسیاری از هنرجویان زحمت طی‌کردن راه دراز برای رسیدن به کارگاه را تحمل کنند. مانند زهرا خانم ۸۶ ساله که ۱۶سال است هر روز از تجریش با ۲ خط تاکسی خود را به کارگاه می‌رساند.

در موزه‌ رسام عرب‌زاده می‌توان یک روز زندگی کرد. این را تنها ۲هزار بازدیدکننده‌ای که در سال به دیدار فرش‌های استاد می‌روند، می‌توانند درک کنند و البته مانند ۲ مهمان تازه اتریشی آن را بر زبان آورند. محبوبه معصومیان که راهنمای موزه‌ رسام است می‌گوید: «در سال ۳۰۰ تا ۵۰۰ توریست و ۲هزار بازدیدکننده داریم. ما از بازدید مردم استقبال می‌کنیم. برای همین تنها با کلام و اخلاق و معرفی کامل آثار سعی می‌کنیم، مخاطب جذب کنیم تا آنها مبلغ ما باشند؛ چراکه امکانات لازم برای موزه را در دست نداریم و حمایتی هم بابت این موضوع صورت نگرفته است». او ادامه می‌دهد:«بنیاد، وابسته به شهرداری است اما مستقل اداره می‌شود و به‌صورت کلی با توجه به هزینه‌های بسیار، درآمدزایی چندانی هم ندارد؛ تنها به اندازه‌ای که چراغ موزه روشن بماند. با همه شکوه و ارزش و ابهت، این موزه اما هنوز در میان این صنعت و هنر ایرانی مهجور است.» بااین حال اما ژیلا رسام عرب‌زاده از شرایط حاضر موزه گلایه‌ای ندارد و می‌گوید: «ما برای درآمدزایی که بتوانیم موزه را حفظ کنیم، خواستیم بخشی از کلاس‌های آموزشی را به گالری برای فروش تابلو تبدیل کنیم که اجازه وجود چنین ملک تجاری‌ای در کوچه را نمی‌دادند اما شهرداری مجوز کاربری تجاری آن را صادر و مشکل را برای ما حل کرد. اتفاقا می‌خواستم تشکر کنم از آقای حاجی‌خانی، مشاور شهردار تهران که به‌عنوان یکی از اعضای هیأت ‌امنای موزه، ما را بسیار حمایت‌ کردند و پشتیبان مجموعه بودند».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *